تبليغاتX
سرنوشت

سرنوشت

عاشقانه

غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم ....!

 

افسوس که بزرگترین غم رخسارم را کس نفهید جز خود غم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/05/28ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط رزیتا  | 

تمام شعر ها و متن هاي اين وب سروده هاي خودم است

راستی عجیجان من می تونید موضوع شعر رو شما بدید

حتی می تونید اسم شخص خاصی رو که دوست دارید بدید تا شعرشو واستون بگم

بعد از عشق چنین عاشق شدم و دوست دارم به عاشقان خدمت کنم

این جدیدترین وب لاگیه که می بینید

موضوع از شما شعر از من

+ نوشته شده در  جمعه 1390/05/28ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط رزیتا  | 

سحر تا نیمه شب

 

چه خوش بود در آن هنگام که بودیم

سحر تا نیمه شب عشق می نمودیم

چه خوش باور چه معصوم و چه ساده

صدای قلب یک را می شنودیم

بسی افسوس از این راه جدایی

به اجبار است مگویید بی وفایی

چه سوزی دارد این تنهایی دل

چه سخت است این جدایی این رهایی

چه فرجامی؟ شدیم ما قسمت خاک

بسی مسروریم زین عشق پاک

چه زیبا است که جز قلب من و او

نشد این راز عشق در دلی چاک

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/05/28ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط رزیتا 

حقیقت دارد این اوهام

 

(دل نوشته هاي حقيقي يك عاشق)

لطفا كساني بخوانند كه در عاشقي ادعا دارند

اين نوشته ها همه و همه از دل بود و بر دل مينشيند كه از بهترين دوست من به دستم رسيد و من در وبم درجشون كردم

بخوانيد و خون بباريد

 

 

بهترين كلمه براي آغاز سلام است

سلام به تو، تويي كه مي توان از آنچه معني را رساند:

سلام به آشنايي كه چه غريبه آمد در زندگيم كه حس خاصي در من به او نبود!

سلام به كسي كه چه ناهنگام آمد!

سلام به كسي كه آهسته آهسته به او حس پيدا كردم!

سلام به كسي كه دوست داشتم بهترين دوست باشد!

سلام به كسي كه حس برتري از او در وجودم نمايان شد كه براي اولين بار زبان به او گفت دوستت دارم!

سلام به كسي كه مهر و محبتش را حس كردم ! و سلام به كسي كه به والاترين احساس دست يافتم!

آري با پاره اي از مقدمه ی نوشتن مي گويم :

سلام به عشق

چرا كه عشق را در وجودت ديدم،

شنيدم،

لمس كردم،

بوئيدم و مزه كردم.

پس سلام با عشق

عشق من نه شكايتي دارم و نه گلايه و نه دلرنجورم ز تو اي دلشكسته ي من

برايم مهم نيست كه كسي عشقم را باور كند يا درك كند

چرا كه مي دانم درك آن در توان و درك انسان هاي عادي نيست.

اميد به آن دارم خداي عاشقان دل زردرنگ مرا بيند و درك كند كه مي دانم درك كرده است.

با بغض و آه و حسرت و اشك مي نويسم:

اي جلوه ي محال اميد و عشق از دل غمگين و شكسته خويش

در اين هنگام دفترم خيس مي شود از باران ابري عشق چشمانم

گويي كه مي خواهد پررنگ تر بنويسد مدادم بر روي ورق دفترم :

اي گل رز من و اي بهترين دوست و اي عشق

خوشحالم عشق را با سياهي و سفيديش به تو نشان دادم

گهي باراني ...

گهي ابري ...

گهي با غم ...

گهي با شادي ...

گهي با گلايه و گهي با صداقت.

آه چه سخت است ...!

تحمل دوريت و

ناممكن

و چه سخت است عشقم متعلق به كس ديگه اي شود ...

آه چه سخت است ملامت كنم عشقم را

و چه بي رحمانه است او را ناپاك بپندارم

اما چه كنم ...؟

عاشقم ... عاشق.

چه سخت است معشوقم عشق را كنجكاوي بخواند و چه سخت است نامرد خطاب كند

ديشب (آ) بهم گفت اين رسم مردانگي است؟؟؟

خواستم بگويم عاشقم

گفتم درك نمي كند چون خودش تا به حال عاشق نبوده

گفت روي عشاق را سفيد كردي

نمي دانست كه رنگ عشق زرد است

به دريا رفته مي داند مصيبت طوفان را، و

شرمسارم اي عشق از صفات بدي به عشقم استفاده كردم

تو بگذار پاي عاشقي كه گهي عقل را مي ستاند از آدمي  

نفرين بر من

و چه غريبانه ز تو دور مي شوم ...

دور مي شوم اي عشق به خاطر عشق

چرا كه تحمل در من نيست كه ز تو خطايي ديده باشم

چه در گذشته ، چه حال و چه در آينده

مي گذرم ز تو اي عشق ، به حرمت عشق

چراكه نمي خواهم با رفتارم و كلامم قلبت ز من تاريك شود

پس بهتر آْن است كه زودتر بروم

قبل از آنكه به تو آسيبي برسانم از روي عشق جنون وارم

نام عشق من است: عشق جنون سوختن

عشق به خاطر اينكه عاشقتم

جنون به خاطر اينكه عقلم گه گاهي به واسطه ي عشقت ز من ميستاني

و سوختن به خاطر اينكه عشقم حرمت عاشقي را نگه نداشت.

عشق من مي خواهم بداني تمام بددهني ها و الفاظ و كلمات و سوالاتم از زندگي خصوصيت كه موجب آزردگي خاطرت مي شود از سوختن عشقم بداني نه كنجكاوي.

بدان ذره ذره وجودم مي سوزد وقتي كارهايت را توجيح مي كردي ، وقتي در جواب دادن به سوالاتم دوگانگي حس مي كردم ، وقتي داشتي تلاش ميكردي كس ديگري را دوست داشته باشي ، وقتي كه حرمتم را شكستي

اي عشق، سوختم، سوختم و سوزاندي مرا...

به خاطر سوختن از عشقت به قول (آ) رنگ سياهش را نشانت دادم هرچند رنگ عشق خورده و عاشق زرد است

او ندانسته سوختن را سياه پنداشت

الان به موقعي رسيدم كه بگويم الوعده وفا

آري برو پي كسي كه زندگي آينده ي توست ...

كسي كه اسمش روي توست ...

كسي كه مي خواهد مرد زندگيت باشد

به خاطر خوشبختي شما از عشقم و كسي كه عاشقانه دوستم دارد گذشت مي كنم

اگر (ر) از گذشته تو گذشت به خاطر ازدواج با تو و نشان دادن علاقه اش به تو ...

من از عشقم گذشت مي كنم به خاطر شاديش

و بدان كه گذشت مي كنم از عشقم براي حرمت به عشق

عشق من نترس كاري ندارم تو را و تو را آسيبي از من نيست

بلكه اين منم كه مي سوزم و به خويش آسيب ميرسانم

عشق من مرا ببخش از جنون و سوختن عشق كه آزردمت و

بهترين دعاها :

دعا مي كنم سربلند باشي

دعايت مي كنم خودت و خانواده ي آينده ات و خانواده ي اينكت در سلامتي به سر ببرند و

دعايت مي كنم عشق من بفهمي و بداني كه آزردگي خاطرت از روي عشق بوده و دعا مي كنم

قطره قطره اشكم را كه از روي عشق بود باور كرده باشي حتي اگر تمام دنيا اشك چشمم را ببينند گرچه براي يك مرد خيلي سخت است كه اشكش را ببينند، باور كني

در پايان با آه و بغض و اشك كه برآمده از دلشكسته ي عاشق توست از تو خداحافظي مي كنم

كلمه اي به ذهنم خطور نمي كند كه بنويسم از همين حالا بروم به جنگ نامحتمل دوريت و نفرين كنم بر دل و اعتقاد خودم

برو به سلامت اي يار

دوستت دارم عشق من

دلشكسته تو به خاطر اعتقاد خود. وداع.

 

واقعا از نوشته هاي زيباي اين عاشق به جاي اشك خون جاري مي شود از ديده ما، دوستان عزيز تمام اين نوشته ها زاده ي خيال آدمي نيست بلكه دل نوشته هاي حقيقي يك عاشق است.  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/09ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط رزیتا 

نمی دانم

 

چه می گویم؟ نمی دانم!

کیش و مات شده ام

چه اشکینم ...

چه حیرانم ...

چه می گویم؟ نمی دانم!

دلم تار است ...

امیدی نیست ...

چه گریانم ...

چه می گویم؟ نمی دانم!

چه افسرده ...!

چه بی مقصد ...

چه نالانم ...

چه می گویم؟ نمی دانم!

خداوندا تماشا کن

به دستانم که میلرزد

به اشکانم ...

به چشمانم ...

چه می گویم؟ نمی دانم!

چو مجنونم

میان غم چه خندانم

پس از خنده چه گریام !!!

خداوندا چه می گویم ؟ نمی دانم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/05/06ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط رزیتا 

مدیونم

 

من جوانم اما ...

غم این عشق چه پیرم کرده

چون پرنده ای اسیرم کرده

من اسیرم اما ...

با همین اسارتم شادابم

در دلم بیدار و ظاهر خوابم

من چه شادم اما ...

با همه شادابیم محزونم

فکر یک انسانم و مدیونم

من به کی مدیونم ...؟

آنکه آموخت به من حکمت عشق؟

یا آنکه داد به من فرصت عشق؟

اندوه از این قصه ی دردناک دلم

که ندارد همرهی ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/05/06ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط رزیتا 

روزهایم طی شدند یک به یک با خون دل

با اشک و آه و دغدغه

فرصتم شد حیف و میل

پا به پایت آمدم در کوچه های بی کسی

بی صدا فریاد زدم با بغض چند ساله ی دل

از ابتدا تا انتها غم بود و غم

بی هدف

مقصد گم

تابی ندارم من دگر تا کی تو فرمانده ی دل ؟؟؟

اشک من افسوس شد!!!

جسم من بی ارزش؟!

رسم دنیا این است ...! زندگی با سوز دل.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/04/30ساعت 6:56 بعد از ظهر  توسط رزیتا 

عشق تنها در دل است

يك سوال در ذهن است

يك سوال ساده

يك جواب مي خواهد

يك جواب روشن

عشق معنايش چيست؟

هركه آرد بر زبان

معني روشن آن

جوابش بي معنيست

اين سوال آسان است، عشق معنايش چيست؟

هان، تو بگو اي مظلوم

كه چنين بي پروا

پا نهادي امشب

در ميان جمع ما

به دستش چشم دوزيد

گويي جوابي دارد!

كاغذ، قلم، مي خواهد

مضحك است اين پاسخ

قصد نوشتن دارد!!!

اي جوان شتاب نكن

دست از نوشتن بردار

جواب نوشتني نيست

عشقت چنين مكن خار

همه آگاه باشند

اين سوال آسان است، عشق معنايش چيست؟

پاسخ نبايد باشد گويشي روي زبان

پاسخ نبايد باشد در قلمِ نوشتگان

آنكه دارد اِدعا

در محفل امشبِ ما

با گناه و بي گناه

گر سكوت كرد عاشق است

عشق نه ديدنيست!

نه گفتني!

نه خواندني!

نه نوشتني!

عشق تنها در دل است

شكافتنش هم مشكل است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/04/23ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط رزیتا 

تحمل نیست

ببخش ای عشق معشوق را

زمانه کرد رسوایش

نشو شاکی که جایز نیست

بمان همراه و همپایش

در این منزلگه ویران

نمی دانی چه دشوار است

تحمل کرد و ساکت ماند

نه باید گفت

نه باید ساخت

نه باید خواند

بگو یارب که جرمم چیست

چه می گویند این گرگان؟؟!!

منم مجرم ؟؟؟؟؟

شاكي كيست ؟؟؟؟؟

قضاوت كن تو اي قاضي

اگر فرجام ما مرگ است

دليلش چيست اين بازي؟؟؟!!!

يكي عشق است

يكي عاشق

يكي پاك و

يكي لايق

بده حكمت تحمل نيست

گناهم چيست؟؟؟

گناهش چيست؟؟؟

گناه اين است!!!

تحمل نيست

خداوندا بده حكمت

تحمل نيست ، تحمل نيست.

+ نوشته شده در  جمعه 1390/04/17ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط رزیتا 

یاس عاشق

 

من یه گُلم می خوام از قصه ی گلها بگم

از قصه ی گُلِ یاسِ تنها بگم

بگم که یاسمون دیگه طاقت نداره

یه نفر باید بره همرازشو بیاره

ای خدا این گل یاس تا کِی باید تنها باشه؟

تا کی باید از گلهای دیگه جدا باشه؟

در پِیِ باغبونم جای گل رو عوض کنه

شاید مثل دیگرون عاشقی رو هوس کنه

حالا فهمیدم دردِ گلِ یاسمون چیه!

دردِ تنهایی و بی کسی و عاشقیه

گلمون همدم می خوا باغبون کجایی؟

بیا ببین که یاسمون داره میشه هوایی

یه کاری کن باغبون، یاس تحمل نداره

عشق به ریشیش رسیده، آب هم فایده ای نداره

باغبون رفت گلی که عشقِ یاسِ بیاره

توی باغ، درونِ خاک، بغل دستِ یاس بکاره

یاس ببین عشقت اومد پس چرا تو خشکیدی

پاشو یاس ببین اونو که سالهاست ندیدی

ریشه ی یاسِ عاشق از دوریِ یار خشکید

آخه باغبون خیلی دیر، دردِ اونو فهمید

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/24ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط رزیتا 

کبوتر و ماهی

یه کبوتر عاشق

دوتا بال برای پرواز

می خوام با ماهی دریا

بشم هم قصه و همراز

قصه ی دوری ماهی

جدا از آب دریا

قصه ی منِ کبوتر

رو زمین و ریخته پَر ها

ماهی تو خشکی می میره

کبوتر بی بال اسیره

می خواد حق زندگیشو

از همه دنیا بگیره

من و ماهی همرازیم

من و ماهی همدردیم

باید واسه حق گرفتن

همه دنیا رو بگردیم

حقِ ما تو موجِ دریاست

رو زمین یا آسمونهاست

حقِ ما یه تنگه آبه

حقِ ما دو بال و پَر هاست

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/24ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط رزیتا 

دام عشق

روزها بود که دلم با دلی پیوسته بود

خود نمی دانم چرا اما دلی خسته بود

در تمام طول عمر چون این نداشتم یک نگاه

در تمام زندگی چون این ندیدم یک پناه

عاشقی درمانده ام، معشوقه ی خود رانده ام

عشق قصه ی زندگیم این قصه را من خوانده ام

اینک مرا یاری دهید در قصه ی زندگیم

شاید که باورم شود رویاهای کودکیم

اکنون که می خواهم کمک کسی به داد نمی رسد

بین دو راهی مانده ام کسی ز راه نمی رسد

این بار اول بوده است در دام عشقافتاده ام

خود ندانستم چطور قلب و دلم را داده ام

از او خوشم آید ولی در گفتنش هم مانده ام

آیا مرا می خواهد او یا که دلش را رانده ام

یا حق خودت یاری رسان، آیه ی یاری را بخوان

تسلیم آیه هایتم همراه و همیارم بمان

همراهیت گرمی دهد بر دل خشک و سرد من

خواهم که یاریم دهی در انتخاب مرد من

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/24ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط رزیتا 

طعم عشق

باز امشب ستاره در دلم غم را دید

با تمسخر با کنایه به غمم خندید

پرسید مرا با چشمکش غمگین چه ام؟

پاسخش دادم و او گفت باید جنگید

در میان این همه آدم رازم را به ستاره گفتم

ستاره چون عاشق بود درد عشق را فهمید

از عذاب و از غمم، از درد و رنج گفنک به او

گفت طعم عشق همین است باید چشید!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/24ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط رزیتا 

نیک و بد

نیــک و بـــد یکسان نیست                     کـــار بـــد پنهــــان نیست

با اخلاق نکویت دفع شر کن                    چون خشم وصف انسان نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/24ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط رزیتا 

دل دیوانه

تــا در دل مـــــن آوایــــی از عشـــق او خــوانده شــــد

                                                                              دل طاقـت مانــدن بـــرد ز یــاد راهــی ویرانه شــد

زمزمه ای در جست و جویت با دل و عشق و جان خود می کردم

                                                                              افسوس که این زمزمه ها دیر گذشت، دل من دیوانه شد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/24ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط رزیتا 

مدد

 

جانا مــددی کن به رهم که چشمم باز شــود

گر یاری تو نباشد این عشق چگونه آغاز شــود


جــز عشـق تو هرچـه داشتم رفـت بـه بـــاد

تن زیر زمین و عشـق باقی کــه یک راز شـود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/24ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط رزیتا 

ره یزدان

 

هرکس که دلـش با دل یزدان باشــد

سخن شکر ز چهره اش نمایان باشد

یـارب خودت او را بـه حــق یـاری ده

شایـد کـه رهـش در ره یـزدان باشـد

+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/10ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط رزیتا 

دلم از کسی گرفته که می خوام براش بمیرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/11/08ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط رزیتا 

نره یادت عهدی که با تو بستم


دیگه بسه نه نمی خوام باز دوباره تنها شم

باز دوباره من نمی خوام درگیر غم ها شم

آرزومه که یه روزی غمو از تن بگیری

با یه لبخند یه ترانه غمو از من بگیری

یه ترانه عاشقانه می سرودی از ته دل

کاشکی می شد بودی با من تا قیامت نمیری

ای تو تنها عشق و یارم تا همیشه با تو هستم

عاشفم باش عاشقونه دل به عشق تو بستم

عاشقونه دلو دادم دست تو دستت گذاشتم

ای تو عشقم نره یادت عهدی که با تو بستم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/10ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط رزیتا